داستان کوتاه

به یاد تو هستم

به یاد تو هستم سوفی کنار شومینه روی صمندلی راحتی که جیمز به مناسب سی امین سالگرد ازدواجشان بهتون هدیه داده بودیم داده بود. همه جا آرام بود ماننده خانه سوفی آرام و ساکت. برف حیاط روبروی خانه سوفی را سفید کرده بود. سوف کنار شومینه در سکوت نشسته بود . اتوبوس مدرسه وارد کوچه شد و بچه ها با سر و صدا از آن خارج میشند. سوفی به آرامی به کنار پنجره رفت . سعی می‌کرد بدون ایجاد جلب توجه دیگران بیرون را تماشا کند.

دختر بچه‌ای گلوله ای را به سمت دوستش پرتاب می‌کرد متوجه سوفی در پشت پنجره شد. ابتدا با تعجب به او نگاه کرد و بعد لبخند شیرین و زیبایی را به لب آورد. سوفی خجالت زده خود را پشت پرنده پنهان نمود و بعد دوباره به صندلی راحتی خود پناه برد. خیابان دوباره ساکت شد زمان به آرامی میگذشت و سوفی همچنان روی صندلی خود استراحت می‌کرد. کمی بعد خودرو پستچی وارد خیابان شد. پستچی امروز کمی تاخیر داشت .

خب البته این طبیعی بود . امروز ولنتاین بود و او بسته ها و نامه های بسیاری را باید به افراد بسیاری تحویل میداد. سوفی به ظاهر آرام بود اما منتظر شنیدن زنگ پستچی بود. پستچی نامه های خانه روبرو را نیز تحویل داد و سپس سفار خودرو خود شد و رفت. سوفی از شش ماه قبل که جیمز فوت نموده بود به تنهایی زندگی می‌کرد. امروز بیش از تمام روزهای گذشته در شش ماه اخیر احساس تنهایی مینمود. جیمز هرگز امروز را فراموش نکرده بود. در تمام سال‌های زندگی مشترکشان او همواره با دسته گل زیبایی به او تبریک میگفت. در تفکرات خود غرق بود که زنگ در به صدا درآمد .

پیک برای خانم میسون یک بسته بزرگ آورده بود. خانم میسون معمولا این زمان در خانه نبود. پیک از سوفی خواهش کرد که بسته را او تحویل بگیرد. سوفی رسید را امضا کرد و با اشتیاق‌ بسته را از پیک تحویل گرفت. بدون بازکردن بسته می‌توانند عطر گلها را حس نماید. سوفی بسته را روی میز داخل اشپزخانه قرار داد و خود کنار میز نشست. نمیتوانست برای دیدن گلها بیش‌تر از این صبر نماید .

با اشتیاق بسته را باز کرد و دسته گل زرهای زرد زیبایی را دید . سوفی دیگر هیچ چیزی را جز آن گلها نمیدید رزهای زرد گلهایی بود که در تمام سال‌های زندگی مشترکش با جیمز در روز ولینتاین از او دریافت مینمود. گلها را دانه دانه از جعبه خارج نمود و بو کرد . سوفی سر خوش و مست از مرور خاطرات گذشته شروع به چندین گلها در گلدان ها نمود. گلها را در جای جای خانه قرار داد و سرمت از عطر گلها و یاد خاطراتی دلنشین‌تر تمام عصر را سپری نمود. سوفی سرگرم و مدهوش بود که با صدای زنگ در به خود آمد . خانم میسون پشت در بود.

سوفی که دیگر به خود آمده بود و خجالت زده از کار خود نمیدانست که چگونه برای خانم میسون ماجرا را توضیح دهد. در را باز کرد و از خانم میسون خواهش کرد که وارد خانه اوشود . خانم میسون با پر حرفی شروع به تعریف از کارهایش کرد ولی سوفی هیچ یک را نمیشنید. خانم میسون ناگهان گفت :توه سوفی عزیزم بسته را تحویل گرفتی متاسفانه به موقع نرسیدم برای دریافت بسته از پیک و با دست به بسته باز شده روی میز اشپزخانه سوفی اشاره کرد.

سوف شرمگین سر به پایین انداخت که ناگهان با صدای خانم میسون تعجب زده به او نگاه کرد. خانم میسون گفت خوشحالم کارت داخل بسته را دیده ای کاش تام نیز کمی مانند جیمز دور اندیش بود . کاش میتوانست مانند او به فکر من باشد. سوفی دیگر صدا خانم میسون را نمیشنید ، با عجله به سمت بسته روی میز رفت و کارت داخل بسته را نگاه کرد خط زیبای جیمز بود. همیشه به یاد تو هستم دوست دار تو جیمز.

جیمز شش ماه قبل به خانم میسون گفته بود که بسته گلی را به روال تمامی روزهای ولینتاین گذشته برای سوفی سفارش داده است و از او خواسته بود تا گلهای را در روز عشق به سوفی عزیزش هدیه دهد. چشمان سوفی بارانی بود و او به آرامی به سمت صندلی راحتی خود در کنار شومینه رفت و روی آن به خواب رفت. ماهمیشه در قلب انسان‌هایی که به آنها عشق میورزیم زنده ایم

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن